گل من گريه مکن که در ايينه ي اشک تو غم من پيداست
قطره ي اشک تو داند که : غم من در ياست .
گل من گريه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گوياست
از نگه کردنت احوال تو را مي دانم دل غربت زده ات بينوايي تنهاست .
من و تو مي دانيم چه غمي در دل ماست .
گل من گريه مکن .اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
يش از اين گريه مکن که بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم تو در اين کنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مکن . که در ايينه ي اشک تو غم من پيداست
قطره ي اشک تو داند که:غم من درياست
پروانه، اي از عشق و ناكامي نشانه
اي يادگار عاشقي در اين زمانه
در شعله مي سوزد پرت پروا نداري
پرواي جان در حسرت فردا نداري
سودا مكن جان در بهاي آشنايي
ديگر ندارد آشنايي ها بهايي
پروانه، اين دل ها دگر درد آشنانيست
در بزم مستان هم، دگر شور و صفا نيست
پروانه، ديگر باده ها مستي ندارد
جز اشك حسرت، ساغر هستي ندارد
پروا كن از آتش كه مي سوزد پرت را
يك دم نسيمي مي برد خاكسترت را
پروانه، آن شمع اميد شام تارت
آخر سحرگه مي شود شمع مزارت

If you will die for me,
I will die for you
and our graves will be like two lovers washing
their clothes together
in a laundromat
If you will bring the soap
I will bring the bleach.
Richard Brautigan
رومئو و ژولیت
اگه برام بمیری
برات می میرم
و قبرهامون مثل دو تا عاشق می شن
که با هم دیگه
توی یه ماشین لباسشویی ِ خودکار
لباساشون رو می شورن
اگه تو صابون بیاری
من سفید کننده رو میارم.
Mirror
I am silver and exact. I have no preconceptions
Whatever I see I swallow immediately
Just as it is , unmisted by love or dislike
I am not cruel, only truthful-
The eye of a little god , four-comered
Most of the time I meditate on the opposite wall
It is pink , with speckles ,I have looked at it so long
I think it is a part of my heart . but it flickers
Faces an darkness separate us over and over
Now I am a lake. A woman bends over me
Searching my reaches for what she really is
Then she turns to those lairs ,the candles or the moon
I see her back, and reflect it faithfully
She rewards me with tears and an agitation of hands
I am important to her. She comes and goes
Each morning it is her face that replaces the darkness
In me she has drowned a young girl ,and in me an old woman
Rises toward her day after day , like a terrible fish
آينه
من سيم گونم و شفاف و دقيق
بي هيچ تصور قبلي
فوراً مي بلعم
هر چيزي را كه مي بينم
از عشق يا تنفر
مه يا غباري رويم نيست
من بيرحم نيستم
تنها مي نمايانم
راستي و درستي را
چون چشم
يك بت حقير چهار گوش
بيشتر وقتها
رو در روي ديوار مقابل
به تفكر مي پردازم
ديوار صورتي است و پر كك و مك
مدتها مي نگرم بر آن
فكر مي كنم
جزيي از قلب من است
اما اين يك احساس بيهوده است
تاريكي
بارها ما را از هم جدا كرد
هان ! من مثل يك درياچه هستم
زني بر من دولا مي شود
واقعيت خود را در من مي جويد
سپس رو مي چرخاند به سمت آن دروغ گويان ، شمع ها و ماه
من به پسِ پشتش مي نگرم
منعكس مي كنمش
به درستي
تنها اشك تحويلم مي دهد و لرزش دستانش را
برايش اهميت دارم
او مي رود و مي آيد
صبحها صورتش
جانشين ظلمت مي شود
در من او يك دختر جوان را....
در من او يك پيرزن را غرق كرده است
از پس اين پيرزن
رفته رفته به سويش پيش مي آيد
انگار يك ماهي دهشتناك
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
هستي من از تو مانده يادگار،
من به پاي خود به دامت آمدم ،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمي رسد،
ناله ام به گوش کس نمي رسد،
مي رسي به کام دل که بشنوي:
ناله اي ازين قفس نمي رسد...!
یادته گفتی به من ترانه هات قشنگ شده
دلتم مثل دلم با اون خدا یه رنگ شده
هوای ابر دلت برای چشمام می باره
وقتی بارون بگیره به یاد اشکام میاره
حتی تو یادت میاد گریه ی زیر بارونو
دست من رو شونه هات قدم زدن خیابونو
می دونم یادت میاد وقتی که یادت میارم
حالا من یه ابر خسته واسه رفتنت میبارم

به راز آب می انديشم!
به مهربانی باران ، که در ادامه عشق
تمام هستی خود را به خاک می بخشد!
و خاک هيچ نمی گويد
به غير از زايش و رويش
دوباره پنجره روبرو صدايم کرد!
کسی به هيات باران
کسی به شکل بهار
کسی که فرصت خوبی داشت
نگاه کردم و ديدم
در انتظار دلم
کسی تولّد خود را کاشت!

در خیال بارانی ام
قطرات باران با ترنم نام تو فرود می آیند
نیمه شب است و یاد تو در زهن من همچون ستاره می درخشد !
چه زیباست سپیده دمی که نام خود را از نام زیبای تو گرفته است !

«زندان واژه»
ذهن من زندانی یک واژه است
بی امان می گردد
تا بجوید معنی نیلوفر آبی را
در دل تنگ بلور ، تنهایی ماهی را
شاید که لب پنجره خلوت شب
شبنم آبی رویای حضور
می نشیند روی شیشه یکرنگی
ذهن من زندانی یک واژه است
بی امان می گردد
تا بجوید راز شیدایی یک زوج نجیب
بلبل و شاخه سرسبز امید
و پروانه ای که گویا هرگز
از مدار جذبه شمع دل نخواهد برداشت
ذهن من زندانی یک واژه است
بی امان می گردد
تا بجوید رد پای بلم خوشبختی ، روی دریای امید
من نمی دانم چرا؟
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد!
ذهن من زندانی یک واژه است
بی امان می گردد
تا بجوید راز باریدن باران از آسمان
و چرا هیچکسی ندیده است
بارش باران سپید
از زمین بر آسمان
ذهن من زندانی یک واژه است
بی امان می گردد
تا بجوید تَبَر کُند سوال
و بپرسد از گل لاله سرخ
که کجا می روید شکوفه ناز خیال؟
و بَر کَند ریشه کُنده پوسیده جهل
ذهن من زندانی یک واژه است
بی امان می گردد
تا بجوید پاسخ یک پرسش آسان را
من به دنبال حقیقت به کجا سر بزنم؟
تا بجویم کلید رهایی ذهنی را که کنون زندانی ست
در زندان سپید یک واژه ناز


